دوستان گرامی ، وبلاگ طپش مهـر در مدت تقریبا" یکسال و با بهره گیری از دامنه های متنوع این سرویس وبلاگ نویسی ، بیش از 63000 بازدید کننده داشت. من در تاریخ 6/7/88 تصمیم گرفتم در لاگ دیگری و با یک رویکرد نسبتا" جدید ، مطالب خود را درج و ادامه دهم... لذا امیدوارم مدیـران سرویس MyfaBlog این صفحات را مانند وبلاگ اجتماعی من یعنی " تاپیـران " حذف نکنند!

از یاداشت های یک روحانی:
اواخر شب بود. خسته و کوفته جلوي قهوه خانه از ماشين پياده شد. کمي اطراف را برانداز کرد.پيرمردي جلوي قهوه خانه روي صندلي راحتي نشسته بود و داشت زير نور چراغ کتابي را مطالعه مي کرد.
سلام عمو خسته نباشيد.
سلام پسرم. سلامت باشي. خوش اومدي.
ببخشيد آقا اين آدرسه مي دونيد از کدوم وره؟ کاغذ را دست پيرمرد داد.
پيرمرد در حالي که از بالاي عينکش بيژن را ورانداز مي کرد گفت:
پس تو هم دعوتي؟
بله؟
اين آدرسي که نوشته يه کم دوره. بيا شبو اينجا بمون فردا صبح راهو نشونت ميدم.
آدم خوش ذوقي بود. اما زياد اهل صبر و حوصله و فکر کردن نبود. خيلي عجول بود و به محض جرقه زدن طرحي در ذهنش شروع به کار مي کرد. براي همين خيلي از برنامه هايش با شکست مواجه مي شد يا اين که کارها را نيمه کاره رها مي کرد. هميشه از اين که چرا به اندازه کافي فکر نمي کند در رنج بود.
از وقتي اين پيشنهاد به او شده بود داشت عميقا تمرين تمرکز فکر مي کرد. هم پيشنهاد مهمي بود و هم تصميم سختي در پيش داشت.در قبول يا رد دعوت نامه دو دل بود. نمي دانست آيا مي تواند تحمل کند يا نه. يادش بخير اگر محسن کنارش بود خوب مي توانست کمکش کند. بين دوستان به همه چي دون معروف بود. اما حيف که دو سه ماهي بود مسافرت رفته بود و کمترين نشاني از خودش جا نگذاشته بود.
بفرماييد نيمروي داغ و نون محلي. قوري چايي ام رو ميزه. تو غذاتو بخور پسرم من برم نمازمو بخونم بيام.
روي تخت نشسته بود و داشت آخرين نامه محسن را مي خواند." شايد باورت نشه بيژن اما همه اون چيزايي که دور و بر ما اتفاق مي افته يا کسايي که مي بينيمشون حتي يه ملاقات به ظاهر تصادفي به هيچ عنوان تصادفي نيست و آفرينش با نظم منحصر به فردي هدفي رو در خودش پنهان کرده و اين وسط يه عده کمي هستند که نقششونو تو اين بازي پيدا مي کنند و از عهده اش بر ميان. بيژن من فکر مي کنم فکر کردن يه نوع عبادته شايدم از اون خوباش. تا حالا به خودت و فضايي که از زمان و مکان اشغال کردي فکر کردي؟ تا حالا به اين فکر کردي که به قول حاج رضاي خودمون محل اعرابت کجاست؟"
بعد از چند روز فکر کردن آخر سر تصميم گرفته بود دعوت مهماني را بپذيرد و امشب با شوق و ذوق و کمي دلهره تا نصف مسير را آمده بود.
پسرم جاتو رو تخت حيات انداختم غذاتو خوردي برو بگير بخواب صبح خودم ميام جمع و جور مي کنم.
چشم حاج آقا دستتون درد نکنه.
"حاج رضا هميشه مي گفت آدم هاي خلاق يک ساعت از فکرشون تو زندگي شون بيشتر از يک عمر فعاليت بدني خيلي هاي تاثير داره. اينو شنيدي که بيشترين عبادت ابوذر در فکر کردن و پند گرفتن از اتفاقات بود؟"
صبح با صداي اذان پيرمرد بيدار شد...
***
سوره آل عمران آيه191
بحار الانوار چاپ بيروت جلد 68 ص 323
بحار الانوار چاپ بيروت جلد 68 ص318
بحار الانوار چاپ بيروت جلد 68 ص 222
غرر الحکم جلد 4 ص 239
غرر الحکم جلد 5 ص 379
برچسب ها: کافه - شبانه
به سلامتی دریا! بخاطر بزرگی و یک رنگی اش.
به سلامتی سایه! بخاطر اینکه در سکوت همیشه با آدم هست و تنهاش نمیذاره.
به سلامتی گاو! بخاطر اینکه نمیگه من، میگه ما.
به سلامتی آینه! بخاطر راستگو بودن اش.
به سلامتی سرنوشت! که نمیشه اونو از سر نوشت.
به سلامتی سیم خار دار! که پشت و رو نداره.
به سلامتی زغال! که با همه ی سیاهی رنگ عوض نمیکنه.
برچسب ها: سلامتی - دریا - سایه - گاو - آئیه - سرنوشت - سیم خاردار - زغال
شخصی در جنگل به یک مرد خوش منظر برخورد کرد که تفنگ به دوش می رفت...
از وی پرسید: به کجا می روی؟
آن مرد جواب داد: من طبیب هستم و به عیادت مریض می روم.
آن شخص لحظه ای مکث کرد و گفت:
ظاهرا" داروهای قبلی شما اثر خودش را نداده که داروی جدید به همراه می برید!؟
***
حکایتِ بعضی از رویدادهای اجتماعی اخیر است!
برچسب ها: دارو - خوش منظر - جنگل - طبیب

خدایا ، پروردگارا
مگر نه این است که از پلک چشمم ، به من نزدیکتری؟
مگر نه این است که به همه ی هستی من ، عالمی؟
مگر خودشناسی ، همان خداشناسی نیست؟
از خودشناسی من ، سال هاست که می گذرد...
تو! از گذشته ی من و آینده ی من ، آگاهی...
تو! از توانایی و ناتوانایی من ، آگاهی...
تو! از داشتن و نداشتن من ، آگاهی...
تو! نه تنها آگاهی ، بلکه بهترین قادر و توانایی...
ای امین! من امانت تو بودم و هستم. اما نمی دانم تا چه زمان...؟
تو! امانتی نزد من داری که همین الآن به خودت سپردم!
ایمان دارم که تاکنون هم به یاری تو امانت دار خوبی بوده ام...
خیلی چیزها دیدم ، شنیدم و چشیدم... خیلی حرف ها زدم... خیلی کارها کردم...
خیلی از مواقع علم خود را در لاک جهل نهادم که ثوابی کنم یا به صوابی برسم!
خیلی ها را فقط در دل نگه داشتم...
می دانم که کسی یا عددی نیستم...
صفری هستم که درکنار اعداد دیگر رقم خواهم شد و امیدوارم ارزش اعداد یا همان دیگران نیز در کنار من افزایش یابد!
اما همین دل ، زخمی دارد که درمان نشد...!
تو! شاهدی که در زندگی بارها هجرت کردم ، اما سفر نکردم!!
یادم هست... راه باز نبود... چون اراده ی تو بر آن مسیر بسته بود...
امروز حس و حال بی قراری دارم... ساعت هاست که اشک امانم نمی دهد!؟
من در این ماه مبارک آماده ی سفر هستم...!
خدایا ! سفر یا باز هم هجرت...کدام؟
رضایتم در رضایت توست
...
ماه شعبان و اعیاد آن بر همگان مبارکباد...
عبدالله ( وحید )
برچسب ها: حلول - شعبان - مبارک - امانت - رضایت - حس - خودشناسی - خداشناسی - مهاجر - مسافر
استاد شیخ حسین انصاریان در یکی از مجالس نقل کرد:
در يكى از شهرهاى بزرگ كشور يونان، پيش از ظهور حضرت مسيح عليه السلام معبدى بسيار مهم براى عبادت مردم ساخته بودند كه بر سر در اين معبد، سنگ بزرگى را نصب كرده بودند. اين سنگ را به گونهاى مايل كار گذاشته بودند كه هر كس مىخواهد وارد معبد شود، سنگ را ببيند. روى اين سنگ، يك جمله نوشته بودند و همه هدفشان هم اين بود كه مردم اين جمله را ببينند. البته اين جمله، ريشه در تعليمات وجود مقدس حضرت حق دارد و تاريخ بيان اين جمله هم به ابتداى خلقت حضرت موسى عليه السلام برمىگردد.
جمله اين بود : «خود را بشناس»
اين جمله، يكى از زيباترين جملات تاريخ حيات انسان و از عميقترين جملاتى است كه بشر شنيده است.
تحقق اين جمله، در وجود هر انسانى او را به طور قطع با سه مسأله روبه رو خواهد كرد : مسأله قرب، مسأله لقاء و مسأله رضوان البته نه به معناى بهشت، بلكه رضوانى كه پروردگار بزرگ عالم، در قرآن مجيد، پس از بهشت و نعمتهاى بهشت مطرح مىكند.
برچسب ها: خودشناسی - معبد - مسیح - موسی - قرب - لقاء - رضوان
یک سخنران مشهور در مجلسی که حدود دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب حاضرین ، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
این بار شخص واعظ ، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد:
در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم ، مچالــه می شویم ، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم. البته اگر دوستمان داشته باشند و نه چیز دیگر...
برچسب ها: اسکناس - سخنران - مچاله - لگدمال - ارزش - زندگی - مشکلات - آدم - دوست
عدالت بارانی است كه تشنگانش هم از آن گريزانند!

قال امیر المومنین (ع):
إنك لملبوس عليك. إن الحق و الباطل، لا يعرفان بأفدار الرجال
إعرف الحق تعرف أهله و إعرف الباطل تعرف أهله
همانا حقيقت بر تو اشتباه شده است. به درستي كه حق و باطل را با ميزان قدر و شخصيت افراد نمي توان شناخت. اول حق را بشناس تا اهل آن را بشناسي و باطل را نيز بشناس ، اهل آن برايت آشكار مي گردد.
" قتل علی علیه السلام فی المحراب ، لشدّة عدله! "
برچسب ها: عدالت - باران - تشنگان - گریزان - علی - قتل - محراب - چیست - طلبم
في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضًا وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ
در دلهايشان مرضى است؛ و خدا بر مرضشان افزود؛ و به ( سزاى ) آنچه به دروغ مى گفتند، عذابى دردناك ( در پيش ) خواهند داشت.
سوره بقره آیه 10
برچسب ها: دروغ - دل مریض - عذاب دردناک
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود.
نوبت به او رسید: دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟
گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم.
پذیرفته شد.
چشمانش را بست. دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است!
با خود گفت: حتما" اشتباهی رخ داده است ، من که این را نخواسته بودم.
سالها گذشت... روزی داغی اره را روی کمر خود احساس کرد.
با خود گفت: و این چنین عمر من به پایان رسید و بهره خود را از زندگی نگرفتم.
با فریاد غمباری سقوط کرد ؛ با صدای غریبی که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد...
حال تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!

برچسب ها: انتخاب - یاددادن - درخت - اره - عمر - سقوط - تخته سیاه
پرکندگی از نفاق خیزد
پیروزی از اتفاق خیزد
تو ناز کنی و یار تو ناز
چون ناز دو شد طلاق خیزد
ور زان که نیاز پیش آری
صد وصلت و صد عناق خیزد
از ناز شود ولایتی تنگ
در دل سفر عراق خیزد
تو خون تکبر ار نریزی
خون جوش کند خناق خیزد
رو دردی ناز را بپالا
زیرا طرب از رواق خیزد
یار آن طلبد که ذوق یابد
زیرا طلب از مذاق خیزد
یارست نه چوب مشکن او را
چون برشکنی طراق خیزد
این بانگ طراق چوب ما را
دانیم که از فراق خیزد
برچسب ها: پرکندگی - نفاق - ناز - طلاق
پسر عزیزم ،
دنیای ساده ام. آسمان صفایم. کهکشان صداقتم و دریای عطوفتم را به تو تقدیم کرده ام...

جان ِ من ،
از اینکه به قول خودت وفا کردی و چند روز قبل ، کارنامه ی قبولی خرداد ماه رو به من هدیه دادی ، خیلی خوشحالم و ممنونم.
خدایا ، شکرت...
امیدوارم تابستون و تعطیلات خوبی رو در پیش داشته باشی... عزیزم ، دوسِت دارم. حالا دیگه نوبت منه که هدیه ی خودم رو بهت بدم.
پسر ناز و پسر ناز
پسر یه غنچه ی باز
پسر با پدرش رفیق و همراست
***
تشکر ، تشکر ، تشکر...
I LOVE YOU
برچسب ها: پسرم - تشکر - قول - کارنامه - هدیه - خوشحال - صفا - صداقت - عطوفت
دزدی در نیمه شب، پای دیواری را با کلنگ میکند تا سوراخ کرده و وارد خانه شود. صاحبخانه که بیمار بود و خوابش نمی برد نیمه شب صدای تق تق کلنگ را میشنید. پس بالای بام رفت و به پایین نگاه کرد. مردی را دید که دیوار را سوراخ میکند.
گفت: ای مرد تو کیستی؟ دزد گفت من دُهُل زن هستم. گفت چه کار میکنی در این نیمه شب؟ جواب شنید: دُهُل میزنم. مرد گفت: پس کو صدای دُهُل؟ دزد گفت: فردا صدای آن را میشنوی...
فردای آنروز از گلوی صاحبخانه صدای دُهُل بیرون میآمد!
برچسب ها: صدای - دهل
تمام اعتماد من
به آدمها
نگاهی بود
که در اوج تمام مهربانی ها
به سوی من نشانه می رفت!
ولی حالا
به دنبال کدامین چشم باید بود؟
به دنبال کدامین مهربانی؟
نگاه آدمک های زمین دیگر
نه رنگ اعتماد کشته ی من شد
... و خوش به حال وجودت
که مهربانی دارد
یک نگاه متین
... و خوش به حال وجودت
که مهربانی را به سویت کوچاندی!
... و چه زیباست اگر
معشوقه ی چشمان صداقت باشی
و همان رز سفید
که ز زیبایی او
معشوق ز تو مست شود
و چه زیباست اگر معشوقه ی معشوق شوی
برچسب ها: معشوقه - اعتماد - مهربانی - چشم - صداقت - رز سفید - مست - زیبا

















